با یادت سرمستم ای نگار آسمانییادم کن تا هستم ای امید زندگانیتا به هر ترانه می کشد زبانهشور عاشقانه ی منحال دل می گویم با زبان بی زبانیهر لبخندت با من بگویددل مده به دست غم در این عالمبنشین با عشقتا
بهار پُر هیاهو،همان که دیگر بار به زندگی ام آمد با خنده های بسیارش،و ساعت هایش که مالامالاز رُزهای بی خیالند! شعله ی غروب آسمانبا بوسه های سرخِ برگ هاینوزاده ی آشوکا (نام درخت)حالا دزدانه به خلوتم می
نوشتن برای من یک جور عبادت است، احتیاج به حضور قلب دارد. خواب و خاموشیسال جدید بهاری برنامه ریزی کردم که بتوانم به کارهای خوبی که علاقه مند هستم را انجام بدهم. از جمله در راس همۀ برنامه هایم، مطالعه
هر وقت نامت رابر زبان می آورممی بینند همگان بر لبانمطیف های دلربایهزاران رنگینکمان را.نامت را به کودکان جهانآموختم...و به چشم خود دیدمکه رنگین شده لبانشاناز شکوفه های توت.پریشانیِ موهای سیاه تولطف ف